با ورود میرحسین به عرصه رقابتهای ریاست جمهوری با توجه به آرایش نیروهای سیاسی به نظر میرسد در حال تجربهای جدید هستیم تجربهای که در همه انتخابات ریاست جمهوری کشورمان بی سابقه است.
کافی است شرایط فعلی را با انتخابات سال 80 یا 72 مقایسه کنیم در آن انتخابات نیز رییس جمهور وقت یکی از رقبای اصلی بوده است اما همه جریانات سیاسی و حتی همه رقبا پیروز انتخابات را میشناختند اما این بار احمدی نژاد احتمالا رقابتی حتی سخت تر از رقابت گذشته خواهد داشت.
حضور میرحسین موسوی در این انتخابات رقابتی به مرتب نزدیکتر و نفسگیرتر از دور نهم را نوید میدهد. با حضور میرحسین میتوان انتظار داشت که بیشتراصلاحطلبان و بخشی از اصولگرایان معتدل از او حمایت کنند تا احمدینژاد اولین رئیسجمهور ایران باشد که برای چهار سال دوم از تداوم ریاستجمهوری و حضور در قدرت بازمیماند.
سخنرانی میرحسین موسوی درحسینیه حجت نازیآباد برای من که برای اولین بار او را از نزدیک میدیدم نکات جالب توجهی داشت.
او صحبت از آزادی را به وقتی دیگر و جایی دیگر موکول کرد و ترجیح داد تا اولین سخنرانی انتخاباتیاش را به شعار دیگر انقلاب یعنی استقلال اختصصاص دهد.
میرحسین دولت احمدینژاد را به خاطر هزینهی بی برنامه درآمد نفت، بی اعتنایی به نظرات کارشناسان، عدم استفاده از تجربیات مدیران و بهخصوص انحلال سازمان مدیریت و برنامهریزی به باد انتقاد گرفت و همه این کارها را مغایر با اسلام ناب محمدی برشمرد.
او از کمرنگ شدن ارزشهای انقلاب گفت و گفت که در آن روزها فقرا و مستضعفین به خاطر کمبودهای مالی تحقیر نمیشدند و ارزش انسانها مانند امروز به توان انها برای مصرف وابسته نبود.
او که نامش برای بسیاری از مردم ما یادآور سالهای جنگ و حماسه است گفت وقتی شهید باکری از دنیا رفت فهمیدیم که او مهندس مکانیک بوده است چرا که در آن روزگار مثل امروز مدارک دانشگاهی مبنای ارزشگزاری نبود و خرید و فروش نمیشد.
از نظر من حضور میرحسین بیش از هر چیز میتواند زمینه را برای بازگرداندن اتحاد از دست رفته اصلاحطلبان فراهم کند اما در هر صورت سخنان میرحسین برای من مثل بیانیهاش پرابهام و سوال برانگیز بود. البته او هم در انتقاد از دولت و در واقع در موضع نفی سخنانی واضح، کاملا درست ومنطقی دارد؛ مصرف بیرویه درآمدهای نفتی،انحلال سازمان مدیریت و بیتوجهی به نخبگان مسائلی ملموس و قابل فهم است اما آنچه او از آینده ترسیم کرد برای من چندان قابل فهم نیست. درواقع طبق معمول و به سبک و سیاق همیشه میرحسین هم در اولین سخنرانیاش بیشتر به بیان مشکلات تمرکز کرد وکمتر به ارائه راهکار پرداخت.
علاوه بر این او از ادبیات خاصی بهره میگیرد که برای من نامانوس است. میرحسین از رواج مصرفگرایی وتجملات انتقاد کرد و به مرفهین بیدرد تاخت تا ادبیات ابتدای انقلاب که من و هم نسلانم تنها توصیف آن را از بزرگترها شنیدهایم بار دیگر زنده شوداما سوال من این است که ایا به راستی بازگشت به ادبیات انقلاب ممکن است؛ مگر نه اینکه ما از سالهای انقلاب و جنگ فاصله گرفتهایم و سیاستورزی در هر دورهای باید متناسب با شرایط خاص آن دوره باشد. چهار سال پیش در چنین روزهایی دکتر زیباکلام(اگر اشتباه نکنم) در رابطه با تفاوت دوران میرحسین با روزگار فعلی در یادداشتی نوشته بود: در زمان نخستوزیری مهندس موسوی جوانان این کشور برای رفتن به جبهههای جنگ در برابر مساجد صف میکشیدند اما امروز جوانان ما برای رفتن از این کشور در برابر سفارتخانههای بیگانگان میایستند.
نمیدانم میرحسین برای نسل من که تصور چندانی از دوران نخستوزیری او ندارد؛ واقعا پیام تازهای دارد یا اینکه آمده است تا ما را به آن سالها ببرد و ارزشهای خود و هم نسلانش را به ما هم تحمیل کند. برای من میرحسین به خاطر نام نیکی که نزد بزرگترها دارد و اینکه ایران را در سختترین شرایط اداره کرده است، قابل احترام است اما برقراری ارتباط با او برایم چندان آسان نیست.
روزنامه نگاری در کشور ما حکایت غریبی دارد. گویی در این کشور شغل روزنامهنگاری به معنای واقعی وجود ندارد و به نظر نمیآید که بعد از این نیز چنین شغلی بوجود آید. تصور بخش بزرگی از جامعه از روزنامهنگاران این است که افرادی از سر تفنن و برای سرگرمی یا خود نمایی ویا هر چیز دیگری به این کار میپردازند. کمتر کسی میپذیرد که تعدادی از افراد این جامعه روزنامهنگاری را به عنوان شغل خود برگزیدهاند و از این راه گذران زندگی میکنند.
از حدود چهار ماه پیش با توافقات و تعاملات مدیر مسئول روزنامه فرهنگ آشتی با شهردار تهران این روزنامه به یکی از اقمار رسانهای قالیباف تبدیل شد که نتیجه این توافق، تغییر زمینه انتشار و در نتیجه اخراج همه تحریریه این روزنامه بود. مدیر روزنامه هر تصمیمی که تشخیص دهد میتواند بگیرد و به قول معروف اختیار مال خود را دارد اما مسئله اینجاست که ما در آن زمان حدود سه ماه حقوق عقب افتاده داشتیم علاوه بر اینکه مدیریت روزنامه هیچیک از اعضای تحریریه را تحت پوشش بیمه قرار نداده بود. نهایتا مدیر روزنامه این طور تصمیم گرفت که نصف طلب اعضای تحریریه را یک هفته بعد از اخراج بدهد و برای بقیه آن نیز چکی برای نیمه اول اسفند به ما دادند علاوه بر اینکه درقبال دریافت این چک ما باید دریافت تمام و کمال تمامی حقوق خود را تایید میکردیم و هیچ گونه ادعایی نداشته باشیم.
اکنون وارد نیمه دوم اسفند شدهایم و حساب مدیر محترم خالی است؛ ما ماندهایم و چکی از موسسه مالی واعتباری انصار که مشمول مقررات بانکی هم نیست و در واقع نقد شدن آن به مرام مدیر روزنامه بستگی دارد. ما اولین گروه روزنامهنگاران نیستیم که به این حال و روز افتادهایم و آخرین هم نخواهیم بود. گذشته از اینکه ما به طلب خود میرسیم یا نه سوالی که ذهن را مشغول میکند این است که آیا راهی برای دفاع از حقوق ما وجود دارد یا نه.
به نظر من محدودیتهای قانونی برای روزنامهها و عدم امکان گردش صحیح و آزادانه اطلاعات بزرگترین و اصلیترین منشا مشکلات روزنامهنگاران است و تا زمانی که قانون تنها به عده خاصی اجازه دهد که با استفاده از رانتهای رسمی و غیررسمی مجوز انتشار نشریه دریافت کنند اوضاع به همین منوال خواهد بود.
در شرایط فعلی مطبوعات نمیتوانند به کارکرد واقعی خود که همان اطلاع رسانی و شفاف سازی است عمل کنند و روزنامهنگاران نیز در ناامنی شغلی که امرزه جزئی از ذات کارشان شده، امکان پیگیری مشکلات و کاستیهای جامعه را نخواهند داشت. کسی که توان گرفتن حق خود را نداشته باشد چگونه میتواند از حقوق دیگران دفاع کند.
کشور ما در عرصههای گوناگون و حوزههای مختلف علمی به نوعی راه رشد و ترقی را طی کرده است اگر چه سرعت پیشرفت در همه حوزهها یکسان نیست ولی به هر حال روند توسعهای داشتهایم اما با کمال تاسف در عرصه مطبوعات ما در زمره محرومترین و عقبماندهترین کشورها هستیم. آیا براستی عزمی برای تغییر وضعیت و بهبود شرایط مطبوعات وجود ندارد؟ و کشور ما باید همچنان از نظر قانون مطبوعات به تعبیر دکتر معتمدنژاد جزء کشورهای استبدادی وتابع نظام پیشگیری باشد؟